X
تبلیغات
رایتل

ASMANI

چه سکوتی تمام دنیا را فرا می گرفت اگــــــــر : هر کس به اندازه ی صداقتش حرف میزد ...!

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 19:13

اعتقاد


آقا ببخشید

سرم رو که بلند میکنم زن جوان رو از پشت شیشه ماشین که نصفه آوردمش پایین نگاه میکنم

آقا میشه منو تا درب اورژانس برسونید؟

اورژانس چند خیابون پایین تره و ده دقیقه ای پیاده زمان میبره تا به اونجا رسید با خودم میگم حتما بیمار بد حالی اونجا داره که این درخواست رو میکنه

با حرکت سر بهش جواب مثبت میدم و چند متر پایین تر پا روی ترمز میگذارم

زن روی صندلی عقب میشینه و من دنده رو جا میزنم  و حرکت میکنم و همزمان صدای موزیک رو پایین تر میارم تا راحت باشه چند لحظه اول به سکوت میگذره و من سرم رو مستقیم به جلو گرفتم پا رو روی گاز فشار میدم که سریعتر برسیم

آقا شما به امام ها، امام حسین ،امام رضا ... اعتقاد دارید ؟

زن این سوال رو که می پرسه چشم بالا میارم و از داخل آینه نگاهش میکنم و به خاطرم میاد که چند روز پیش میهمان حرم امام رضا تو مشهد بودم و حال خوش اونجا برام تداعی میشه

آره اعتقاد دارم

خیلی  بهشون اعتقاد دارید؟

بهش میگم اندازه بضاعت و فهمم بهشون اعتقاد دارم و تا میاد حرف دیگه ای رو بزنه میگم اینجا میخواستید پیاده بشید؟ به بیرون نگاه میکنه و میگه بله ماشین رو کنار میبرم تا پیاده بشه حرکت که میکنم از توی آینه نگاه میکنم که پاش به کف پیاده رو میگیره و با زانو به زمین میخوره و به سختی همراه با مالیدن زانو بلند میشه .

چند خیابون که از اونجا رد میشم همچنان دارم به میزان اعتقادم فکر میکنم و اینکه این اعتقاد از روی عادتیه که از بزرگترهامون به ارث بردیم یا چیزیه که خودمون بهش رسیدیم

کاش یه نگاه دوباره با اعتقاداتمون بکنیم


برچسب‌ها: اعتقاد، آسمانی، asmani
چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 15:22

شروع یک صبح سفید

چقدر خوبه اینجا نزدیک محل کار هم میشه منظره زیبا شکار کرد


یکشنبه 17 آبان 1394 ساعت 20:39

فقط برای خودم

همیشه در ذهن خودم درگیر این مسئله بودم که چرا این همه تفاوت در زندگی مردم وجود داره و چرا هیچ چیزی در این جهان به مساوات تقسیم نشده میگن زیاد در این خصوص فکر نکن که آخر کار جنون و دیوانگیه


+کمک کردن به دیگران حس خوبی به همه میده فرق نداره این کمک چی باشه میتونه حتی گرفتن دست یک نابینا یا کودک باشه که از خیابون ردش میکنی اما ... به نظرم باید شعور کمک گرفتن هم در اون ور این قضیه هم موجود باشه ..

دلگیرمیشم از اینکه صداقت با سادگی اشتباه گرفته بشه ...


پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ساعت 21:55

به بهانه محرم

در حادثه کربلا با سه‌ نمونه شخصیت روبرو می‌شویم.
اول: حسین (ع)
حاضر نیست تسلیمِ حرفِ زور شود.
تا آخر می‌‌ایستد.
خودش و فرزندانش کشته می‌شوند.
هزینه انتخابش را می‌‌دهد و به چیزی که نمی‌خواهد تن‌ نمی‌‌دهد.
از آب می‌گذرد، از آبرو نه‌

دوم: یزید
همه را تسلیم می‌خواهد.
مخالف را تحمل نمی‌‌کند.
سرِ حرفش می‌‌ایستد.
نوه‌ پیغمبر را سر می‌‌ٔبرد.
بی‌ آبرویی را به جان میخرد تا به چیزی که می‌‌خواهد برسد

سوم: عمرِ سعد
به روایتِ تاریخ تا روز ٨ محرّم در تردید است.
هم خدا را می‌خواهد هم خرما،
هم دنیا را می‌خواهد هم اخرت.
هم می‌خواهد حسین (ع)را راضی‌ کند هم یزید را.
هم اماراتِ ری را می‌خواهد،هم احترامِ مردم را.
نه‌ حاضر است از قدرت بگذرد،نه‌ از خوشنامی.
هم آب می‌خواهد هم آبرو.
دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی‌ است که به هیچکدام از چیزهایی که می‌خواهد نمی‌‌رسد.
نه سهمی از قدرت می‌‌برد نه‌ از خوشنامی

ما آدمهایِ معمولی‌ راستش نه جرات و ارادهِ حسین (ع) شدن را داریم،نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را
اما
در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست!
من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم

پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 21:12

پیراهن

در مورد کمک برای رفع مشکل یه عده دست به دامن یه مسئولی شدم بی توجهی میکنه از کنارش فاصله میگیرم از پشت سرم داد میزنه پیراهنت در اومده بهش میگم پدر مردم در اومده نمیبینی پیراهن منو میبینی ...

شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 22:49

دختر

دختر زیبا بود آنقدر زیبا که هنوز دست و راست از چپش را از هم تشخیص نمیداد هزار مدل خواستگار برایش می آمد.

ببین دختر نبینم فردا پس فردا تا یه اتفاقی بینتون افتاد شال و کلاه کنی بیای اینجا با لباس سفید رفتی با کفن برمیگردی

هنوز صدای پدر در گوشش بود نه اینکه از سر نصیحت و پدری  اینکار را کند، نه میخواست یک نان خور از سرش کم کنه و به قول خودش میخواست برای خودش آقایی کند و بخورد و بخوابد و نفس راحت بکشد برای همین بود که هنوز پانزده سالش تمام نشده بود رخت عروسی را بزور تنش کرد آن هم به بهانه پولدار بودن خانواده خواستگار  برای همین بود رفت دختری بیست سال از خودش جوانتر به همسری گرفت میخواست دور و برش را خلوت کند تا به کیفش برسد.

هنوز یک سال نشده عروس شده سهم هر شبش فحش و ناسزاست  تازگی ها هم دستش را رویش بلند  می کند با خودش میگوید خب هنوز خانه داری بلد نیستم حقم است  اصلا هر بلایی سرش می آورد به خودش می گوید خب تقصیر خودم است بلد نیستم . نه اینکه با لباس سفید آمده و باید با کفن برگردد .

به گمانش امروز هیچ کس حال خوشش را ندارد شوهرش مقداری پول کف دستش گذاشته که لباس برای عروسی برادر شوهرش بخرد ذوق دارد برای کمی خوشی و هلهله پول را که میشمارد میبیند شاید یک شال هم نتواند بخرد میگوید اشکال نداره خب حتما دست و بالش خالیه من که لباس دارم، شب که شوهر را در کت و شلوار گرانقیمت میبیند باز هم میگوید  اشکال نداره خب عروسی برادرشه .

صدای سازو و موسیقی گوشش را پر میکنه میره لیوانی آب بخوره لیوان رو که نزدیک لبش میاره تنه ای محکم میخوره و پخش زمین میشه خوب که نگاه میکنه دو به شک میشه که این شوهرشه یا یکی دیگه ، مرد تلو تلو خوران به وسط میهمان ها میره  معلومه حسابی زیاده روی کرده با خودش میگه خب حتما به زور بهش دادن بخوره .

صدای موسیقی تند تر میشه همچنان تنها در گوشه سالن نشسته شوهرش هر چند دقیقه یکبار دست دختری رو میگیره و برای همراهی در رقص به وسط سالن میبره و اینقدر صورت رو نزدیک دخترها میکنه که انگار داره توی گوششون زمزمه میکنه

اشک گوشه چشم زن منتظر یک تلنگره با خودش میگه خب تقصیر منه که نتونستم زن خوبی برای شوهرم باشم...

برچسب‌ها: دختر، شوهر، زیبا
شنبه 7 شهریور 1394 ساعت 22:22

روزی که مسلمان شدم

در یکی از این روزهای خدا و یکی از جاهای این سرزمین بندگانی برگزیده ، از ما و جمعی دیگر از دوستان ،امتحان مسلمانی گرفتند حمد و سوره مان را تست کردند تشهد و سلاممان را زیر ذره بین گرفتند و دو ماه آزگار تمرینمان دادند و درس مسلمانی خواندیم و امتحان مجددی دادیم و جمع دوستان بیست گرفته فارغ از اشتباهات قبلیمان شدیم و نو مسلمان ، گیجتان نکنم خب مگر میشود از این دو خط پرت وپلا بفهمید جریان چیست القصه اینکه وارد محیطی شدیم و ملایی از ما سوالات فوق را پرسید و ما همه جواب را فوت آب بودیم و مثل بلبل جواب دادیم بعد از دو ماه اقامت اجباری و امتحان مجدد وقتی نمرات بالای خودمان را دیدیم و با نمرات قبلی که خیلی پایین بودند مقایسه کردیم فهمیدیم که ملای قبلی هرچه گفته ایم بنده خدا نشنیده یا اشتباه شنیده و مجبور شده برای خالی نبودن عریضه ،نمره ای بدهد و برود به ملای جدید اعتراض میکنم که گویا حس کرده اید در این دو ماه ما را مسلمان کرده اید آخر مگر این آمار به درد آخرتتان هم میخورد که اینجا بنویسی بعد از آموزش شما و امثال شما ما مسلمان شده ایم ، نگاهی با گوشه چشم میکند و میگوید بررسی میکنیم به کارتان برسید ... باشد حاجی ممنون که مسلمانم کردی

دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 19:59

عادت

یک عادتهایی توی زندگیمون وجود داره که جدای از خوب بودن یا بد بودنشون به نوعی بهشون وابسته شدیم ، کسی رو میشناسم که در خوشنویسی و ابداع روشهای جدید نوشتن استعداد بالایی داشت اما یک روز بر اثر حادثه ای دستش معیوب شد و مجبور شد که قلم را کنار بگذارد تا مدتها اثرات روانی این حادثه گریبانگیرش بود و یاس و ناامیدی وجودش را فرا گرفته بود روزی به همراه چند دوست به دیدارش رفتیم و پای درد دلش نشستیم و ساعتی آه وناله اش را شنیدم بعد از اینکه ملاقاتمان تمام شد با دوستان به این نتیجه رسیدیم که فلانی اگر به همین منوال پیش برود یک سال هم دوام نمی آورد و قرار گذاشتیم جهت بازگشتش به زندگی حداکثر تلاشمان رو بکنیم و نتیجه این شد که بعد از مدتها رفت و آمد و قربان صدقه رفتن و امید دادن دوست خوشنویسمان مصمم شد با دست دیگر شروع به نوشتن کند هرچند ابتدای کار بسیار فاجعه آمیز بود ولی حالا که چند سالی از شروع تمرین میگذرد به جرات میتوانم بگویم اگر زیبایی نوشته با دست غیر تخصصی زیبا تر از دست قبلی نباشد قطعا کمتر نیست آنچه از نوشتن چند سطر بالا به دنبالش بودم این بود وابستگی بیش از حد و تکیه بر یک ستون ما را از استعداد های دیگرمان دور میکند

ما میتونیم شگفت انگیز باشیم

+دوستانی که رانندگی میکنند در یک جای خلوت  تاکید میکنم خلوت با پای چپ پدال ترمز رو فشار بدن و نتیجه رو  برام بنویسن (یه نوع عادت)


برچسب‌ها: عادت، نوشتن، آسمانی، asmani
شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 22:55

روزتون مبارک

لباس هامو که میپوشم میرم بالای سرش و پتو رو میکشم روش طبق معمول خودش مشرقه و پتوش مغرب آروم پیشونیشو میبوسم چشماشو به زحمت باز میکنه بهش میگم گود مورنینگ ، تو خواب و بیدار جواب میده گود تو هم به خیر،میگم روزت مبارک باشه چی دوست داری برات بخرم ؟ اسم خرید که میاد چشماش حسابی باز میشه بهش توضیح میدم امروز روز دختره و باباها به دختراشون تبریک میگن

میگه به همه دخترا تبریک میگن

نه به بقیه دخترا باباهای خودشون تبریک میگن خب چی برات بخرم؟

برام پنیر بخر ای عشق پنیر

برچسب‌ها: روز دختر
شنبه 17 مرداد 1394 ساعت 22:35

و من درختی کاجم در حسرتی هزار ساله؛ کاش سیب بودم یا خرمالویی

کودک انگشت بر دهان به دوچرخه سواری همسالانش نگاه میکند دلش ضعف میرود برای یک بار سوار شدن و دور زدن با یکی از این دوچرخه ها پدر چند سال است قول داده برایش یکی بخرد، پارسال که حتی تا مغازه حاج اصغر چرخ ساز هم رفته بودند و یک دوچرخه دست دوم قرمز رنگ هم قیمت گرفته بودند اما از سرشانسش  تیر آهنی در سر کار پدر به گوشه پایش میگیرد و شش ماه آزگار خانه نشینش میکند حالا خدا پدر صاحب کارش رو بیامرزد چند باری کمک خرجی بهشان رسانده بود،  آنقدر از مایه خورده بودند که دیگر ماه آخر با نان و آب روزگار میگذراندند

چند ماهی میشد پدر دوباره شروع به کار کرده بود چند روز اول را برای کارگری به چند جا سر زد متوجه شد که نه دیگر توان فله گی نداردیعنی این پای علیل دیگر جواب نمیدهد برای بیل زدن و کیسه سیمان به دوش گرفتن  ،از سر اجبار جعبه ای سر هم میکند و میشود سیگار فروش میدان شهر که هر سه چهار روز یک بار هم با ماموران شهرداری که با بساط کردنش در پیاده رو و خیابان مخالفند گلاویز میشودخب باید خرج زن وبچه اش را در بیاورد نمیشود که دزدی کند.

دستی بر سر کودک کشیده میشود سرش را که بالا میکند نگاه پر مهر پدر را میبیند ، با خودش میگوید خدا کند پدر رد نگاهم را بر روی دوچرخه ها ندیده باشد آنقدر برای خودش مرد شده که این چیزها را خوب میفهمد کاش اینقدر پول داشتم که وقتی همه اش را به بابا میدادم دیگر نیاز نبود که کار کند مگر پدر علی همین همکلاسیم نیست که همیشه خوشحال است و پز پولهای پدرش را به ما میدهد.

فردا که به مدرسه رفت شنید که پدر علی را به همراه قاچاق گرفته اند نگاه که به چشمان علی کرد همه اش بغض بود فقط یک تلنگر میخواست تابریزد و مدرسه را آب ببرد. شب که بابایش به خانه آمد دستش را گرفت و گفت بابا چه خوب است که ما پولدار نیستیم بابا دستی به سرش میکشد و باز هم قول میدهد که برایش دوچرخه بخرد و پسر ذوق میکند از قول دوچرخه ای که میداند هیچ وقت نمی خرد.


برچسب‌ها: دوچرخه، پسر، قول، نگاه، پدر، آسمانی، asmani
1 2 3 4 5 ... 7 >>