X
تبلیغات
رایتل

ASMANI

چه سکوتی تمام دنیا را فرا می گرفت اگــــــــر : هر کس به اندازه ی صداقتش حرف میزد ...!

جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 11:33

زن ، مرد

مرد چشمش دو دو میزندکه مسافری پیدا کند تا قبل از اینکه سفره نان و پنیرش را برای شام پهن کند دور آخر را هم رفته باشد همیشه حرص این را میزند که همین یک دور همین یک دور، چشمش به زن می افتد که ساکی در یک دست و کودکی در بغلش خودش را کشان کشان به کنار خیابان میرساند سریع دنده عوض میکندو تا قبل از اینکه کسی از هم صنفی هایش مسافر نشان کرده اش را بلند کند خودش را به زن میرساند

خانم ، خانم ،کجا تشریف میبرید؟ زن نگاهی به ماشینش میکند و نظری به مرد می اندازد گویا دارد با خودش سبک سنگین میکند که راننده قابل اطمینان است یا نه ،آدرس میدهد و با تایید مرد خودش را درون ماشین می اندازد  مرد بسم الله می گوید و حرکت میکند ،گرما گونه های زن و بچه راسرخ کرده شیشه را پایین میکشد تا شاید باد کمی از گرمای تنش کم کند با هجوم گرما به صورتش پشیمان میشود و شیشه را بالا می کشد نگاهی به کودکش که بی حال از گرما نای گریه کردن هم ندارد می اندازد و با تکان دادن گوشه چادر بر روی صورت کودک میخواهد کمی خنکش کند تنها اتفاقی که می افتد جابجایی باد گرم بر روی صورت دخترکش هست ، سرش را به ستون ماشین تکیه میدهد و به فکر فرو میرود هنوز یک سال نشده که شوهرش را که برای کار به همین شهر آمده از دست داده و حالا خودش از سر نیاز مجبور شده پا جای پای شوهر مرحومش بگذارد و چرخ زندگیش را بچرخاند رئیس کارگاهی که شوهرش در آن کار میکرده موافقت کرده که استخدامش کند ، با صدای بوق و ترمز شدید خودرو به خودش می آید راننده در حال فحش دادن به عابری است که ناگاه وسط خیابان پریده بود مرد اصلا ملاحظه این را نمیکند که زن درون خودرویش نشسته و هرچه از دهانش در می آید بلند بلند میگوید

مرد دنده عوض میکند و زیر لب غری میزند با خوش فکر میکند این چه زندگی است که من دارم از صبح تاشب زور میزنم ولی انگار پولی که به دست می آورم آب میشود و به زمین میرود یا همه اش خرج بیماری می شود یا به قول خودش در گلوی ماشین میریزد

به مقصد که میرسند زن از دیدن وضعیت آنجا دلش میگیرد رو به مرد میکند که کرایه چقدر میشود ، مرد قیمتی بالا میدهد صورت سرخ زن سرخ تر میشود کاش قبل سوار شدن میپرسید که چقدر میشود، کرایه مورد طلب راننده نصف همه چیزی است که در کیف دارد ، مرد اخمهایش در هم میرود و چند تا بدو بیراه نثار زن میکند بعد نگاهش را به چشمهای زن میدوزد با دیدن چشمان زیبای  زن و صورت خوش فرمش اخمش  باز میشود ، نگاه مرد ، تاریکی وخلوت بودن اطراف خوف به دل زن میریزد دست در کیفش میکند و پول را به مرد میدهد و خودش را به بیرون ماشین می اندازد .

مرد دنده عوض میکند و گاز ماشین را میگیرد میرود و در دل خودش میگوید نمیدانم چرا هرچه در می آورم آب می شود و به زمین میرود.

برچسب‌ها: زن، مرد، ترس، کرایه، زن کار، آسمانی، asmani
نظرات (10)
امان از چشم ناپاک
داستان قابل تاملی بود
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 12:28
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
همینطوره
ممنون
نوشته قشنگی بود از خوندنش لذت بردم.
:)
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 14:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون
+ mika
سلام بنظرم هر ادمی اگه کمی فکر کنه خودش بهتر از هرکسی می فهمه می فهمه علت لنگ زدن زندگیش کجاست
کاش همه آدما چشم پاک داشتن فکر کن چقدر آرامش وجود داشت
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 14:29
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
مشکل ما همین فکر نکردن هاست/ مرد داستان ما بسم الله هم میگوید شاید صدقه هم بیندازد ولی حق مردم را نا حق میکند هم با نگاهش هم با زبانش و هم با رفتارش و انتظار دارد که زندگی بر وفق مرادش باشد هر اتفاقی در زندگی برای ما می افتد بازتاب رفتار ما در برابر دیگران است
بدم میاد از این راننده ها... یاد ِ یک یاز نوشته ای که قبلنا نوشتم (الان تو وبلاگم نیست) افتادم...
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 18:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
کاش نوشته تون بود و میخوندمش
+ باران*
سلام
واقعا چرا مردا اینجورین؟!
البته نه همشون
کسایی که فکرشم نمیکنی میبینی همین بیماری رو دارن
ولی خودمونیم بعصی زن ها هم بدجوری خوششون میاد
یه داستان واقعی:
یه روز من ودوستم داشتیم از خیابون رد میشدیم دیدم یه ماشین گرون قیمت که یه پسر خوش تیپ توش نشسته سقف ماشینم پایین بودش بعدش از اون طرفم دوتادختر همچین خوش تیپ و موها بیرون ریخته دارن میان بعد پسره بهشون یه متلک زشت و بد انداخت و من فکر میمردم الان دخترا خفش میکنن اما دهنشون تا بنا گوششون باز شد همچین کیف کردن که من اون زمان که کنکور قبول شده بودم کیف نکردم
دهنم همینطوری باز بود اینطوری
که دیدم از روبه رومون یه خانم با شخصیت وخوش تیپ و همه جوره تک مثل خودم داره میاد به دوستم گفتم به این میگن زن دوستم گفت میدونی این کیه گفتم کی گفت یکی از بهترین جراح ها وچشم پزشک این شهره ماشین فلان قیمتی داره اما از مطب تا خونش هر روز پیاده میره به این میگن زن...
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 10:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
چیه بیا بزن
البته زن و مرد نداره همه انگشتها مثل هم نیستن
خب الان که این خانومه همه جوره مثل خودت بوده پس سریع تخصصت رو بگیر ما هم افتخار کنیم
+ باران*
سلام
من خودم تخصص های زیادی دارم دیگه جا ندارم
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 18:17
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب بگرد ببین همین گوشه کنارا یه جا خالی گیر بیاری دیگه عالی میشه
قابل تامل بود. مرسی
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 18:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متشکر
+ سحر الف
لعنت
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 21:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جای فکر داشت / داره ممنون
دوشنبه 12 مرداد 1394 ساعت 02:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینطوره واقعا جای فکر داره متشکر
+ جیرجیرک
متاسفانه خیلی از ما آدم ها خودمون رو به خواب زدیم
از آشنایی با وبلاگ زیباتون خوشحالم
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 19:38
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
منم از حضورتون و نگاه قشنگتون تشکر میکنم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :