X
تبلیغات
رایتل

ASMANI

چه سکوتی تمام دنیا را فرا می گرفت اگــــــــر : هر کس به اندازه ی صداقتش حرف میزد ...!

پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 15:50

مادری که غیب شد...

نیمه شب است و چشمانم سنگین شده صدای فردوسی پور که در حال گزارش فوتبال لیگ اسپانیاست هم نتونسته خواب رو از سرم بپرونه با خودم میگم فردا نتیجه بازی رو از اینترنت میگیرم و همزمان ریموت رو به سمت تلویزیون نشانه می رم و خاموشش میکنم سکوت ناگهانی حس خواب رو بیشتر میکنه بلند میشم به سمت اتاق خواب حرکت میکنم هنوز دستم به دستگیره در نرسیده صدای زنگ موبایل تو گوشم میپیچه ، این وقت شب کی می تونه باشه اینو به خودم میگم و همزمان جواب موبایل رو میدم الو  صدای آشنایی سلام میده ، جواب می دم سلام نیلوفر خوبی ؟( نیلوفر دختر هجده ساله یکی از بستگان در حال آماده شدن برای کنکور و به قول خودش فقط دندانپزشکی اونم دانشگاه معتبر ) با تعجب و به شوخی میگم فکر کنم باتری ساعتت تموم شده ، برخلاف همیشه که با یه مزه کوچیک قهقهه اش به آسمون میره اینبار صدای هق هقش به گوش رسید

نیلو اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟ جواب نمی ده یعنی گریه بهش امون نمیده که جواب بده چند دقیقه ای سکوت میکنم تا آروم بشه و منم به صدای گریه اش گوش میدم  بعد از مدتی بریده بریده صداش در میاد

علی

جانم ، اینو آروم بهش میگم و سعی میکنم تا حس آرامش رو بهش منتقل کنم

علی میتونی مامانم رو ظاهر کنی؟ این بار برای همیشه غیب شد

دستم خشک میشه و بدنم یخ میزنه گوشی برام سنگین شده ، یعنی تموم شد؟

تموم شد.

خواب از سرم پریده گوشی رو به کناری میندازم و میرم توی پذیرایی و روی مبل لم میدم و سرم رو به عقب میدم و به سقف سفید خونه خیره میشم ، زمان مرا با خودش به گذشته میبرد

شش هفت بچه قد و نیم قد دور و برم با چشمانی گرد شده به دستانم زل زده اند عمه با خنده به بقیه میگه هیشکی مثل علیرضا نمی تونه این وروجکها رو چند ساعت یه جا ساکت نگه داره ، راست میگفت همیشه ترفندی معجزه وار برای بچه ها در آستین داشتم مخصوصاً که میدونستم از تردستی و شعبده بازی خوششون میاد چند مدل تردستی یاد گرفته بودم و وقت و بی وقت براشون یه شوی زنده اجرا میکردم

نگاه کنید الان میخوام این دستمال رو غیب کنم و در چند ثانیه دستمال توی دستم ناپدید میشه و بچه ها کلی ذوق میکردند مخصوصاً نیلوفر ده ساله که تا پنج شش باربرایش دستمال رو غیب نمیکردم ول کن نبود و چون سنش از بقیه بچه ها کمی بیشتر بود برایش قابل هضم نبود که این دستمال به این راحتی ناپدید بشه و همیشه درصدد پیدا کردن راهی بود که مچ منو بگیره و راز این کار رو بفهمه این بار بعد از هفت بار غیب کردن دستمال گفت اگه بتونی مامانمو غیب کنی حرفتو باور میکنم

نیلوفر مامانت بزرگه کمی سخته

آهان پس همش کلکه

باشه ولی باید مامانت راضی باشه که این کار رو کنم ، هنوز جمله ام تمام نشده بود که به سرعت به سمت مادر رفت و با هزار التماس کشون کشون به اتاق آوردش منم هر چی برای مامان نیلوفر ابرو بالا می انداختم که قبول نکنه فایده نداشت شیطون به جلدش رفته بود و واسه اذیت کردنم گفت باشه من حاضرم غیب بشم

در نهایت بیخ گوشش گفتم اگه همکاری نکنی دیگه با بچه ها کاری ندارم و خودتون باید ساکتشون کنید ، سریع طرحی برای این کار ریختم و به کمک خواهر و یک چادر مادر نیلوفر رو در گوشه ای پنهان کردیم طوری به نیلوفر ظاهر قضیه رو نشون دادیم که باورش شد واقعاً این کار انجام شده

چند سال بعد دیگه دستم برای نیلوفر رو شده بود ولی اصلاً به رویم نمی آورد و هر وقت که مشغول سرگرم کردن بچه ها بودم و کار گره میخورد به کمکم می آمد و با لبخند حرفهایم رو تایید میکرد.

دیگه بزرگ شده بود

بارها از دغدغه ها و آرزوهایش در زندگی برایم سخن میگفت و من متعجب که چقدر بیشتر از سنش می فهمد

روزی که خبر بیماری مادرش را به من داد برای آرامشش چیز تازه ای نداشتم آنقدر میفهمید که تنها یک معجزه می توانست ناجی اش شود از این دلخور بود که چرا پدر و مادرش اینقدر موضوع را دیر به او گفته اند ، به بهانه اینکه به درسش لطمه نخورد خبر را ماه ها از او پنهان کرده بودند ، می گفت لحظه لحظه هایی را که باید به چشمان مادرم خیره می شدم و جزء جزء چهره اش را در حافظه ام ذخیره کنم از من گرفتند...

از روی مبل بلند میشوم و سراغ شیر آب می روم شاید جرعه ای آب این بغض را پایین ببرد

مادری که اینبار واقعاً غیب شد...



http://s4.picofile.com/file/8172490384/%D8%A8%D8%BA%D8%B6_Blue_Eyes.jpg




نظرات (7)
سلام
آتیش گرفتم انگار یه چیزی درونمو سوزوند با خوندن این پست یاد اون اس ام اس لعنتی که بعد از چندتا تماس بی پاسخ از طرف خواهرزادم داشتم افتادم که توش نوشته بود خاله خونتون چه خبره باباجون حالش بد شده ؟
منم از همه جا بی خبر خونه ی خالم خواب بودم.بعدش که زنگ زدم و بهم گفتن بیا بابا ایست قلبی کرده همش با خنده می گفتم با من شوخی نکنید بابا مثل همیشه داره فیلم بازی میکنه که نازشو بکشیم
خدا صبر بده دختر هجده ساله ی فهمیده رو
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 17:23
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مینا
متاسفم بابت پدرتون
+ خورشید جاودان
سلام خواستم یکم سر به سرت بذارم ولی کلا هنک کردم متاسفم
یاد اون روزی افتادم که مامانمو از دست دادم جلو چشمای خودم رفت و دیگه برنگشت
واقعا نمیدونم تو اینطور مواقع چی باید گفت
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:14
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خورشید بانو انگار من با این پست قصد آزار دوستان رو کردم شرمنده
+ خورشید جاودان
چه ازاری
مرگ مامانم خیلی وحشتناک بود به نبودش عادت نکردم وهنوز اون حادثه جلو چشمامه وکابوس شبام ولی بیست وشش سال ازش گذشته وزندگی ادامه داره
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:32
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این که نازنین بانویی چون شما به یادگار گذاشتن مهمه / خدایش بیامرزد
+ binam
اوه خدای من....متاسفم...خیلی دردناک بود....چشای من رو هم اشکو و گلوم رو بغضی کرد....خدا به همه صبر بده...
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 00:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بی نام ممنون
سلام
خیلی تلخ بود
سر جام خشکم زد
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 10:19
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام سیمای عزیز
زندگیتون شیرین ببخشید کامتون رو تلخ کردم
+ کلوچه
روحش شاد.....
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
خدا این مادر مهربان رو مورد رحمت خودش قرار بده
بهشت وعده داده شده گوارای وجودشون که اینچنین تا لحظه آخر از خودگذشتگی میکنند تا غبار غم بر چهره فرزنداشون ننشیند.
روحشان شاد
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 14:07
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مریم بانو
روح همه مادران فداکار شاد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :